چار سال پیش در تهران
در خیابان آزادی،نرسیده به میدان
من سه جلدم به دستم بود...
پای پیاده با هیجان
من قدم می زدم بسوی آن میدان
ناگهان ورق برگشت...
در فرار از گلوله و باتوم
من شناسنامه ام گم شد
هرچه گشتم در این سه سال و پرسیدم
کس نشانی از او به من نداد
تا که مردی شکسته و خمیده کمر
گفت دیدست او را به کوچه اختر
من دویدم به سوی آن کوچه
لیک آن کوچه از دو سو بن بست
روشن و ساده می گویم
من شناسنامه ام حصر است...
در خیابان آزادی،نرسیده به میدان
من سه جلدم به دستم بود...
پای پیاده با هیجان
من قدم می زدم بسوی آن میدان
ناگهان ورق برگشت...
در فرار از گلوله و باتوم
من شناسنامه ام گم شد
هرچه گشتم در این سه سال و پرسیدم
کس نشانی از او به من نداد
تا که مردی شکسته و خمیده کمر
گفت دیدست او را به کوچه اختر
من دویدم به سوی آن کوچه
لیک آن کوچه از دو سو بن بست
روشن و ساده می گویم
من شناسنامه ام حصر است...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر